TEMPORARY MOMENTS

 
بر و بچه های با حال گیج موج D:
نویسنده : سرگشته - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
 

 

امروز بعد از دو سه روز مریضی سخت، نتونستم خودم رو راضی کنم و رفتم سر کار که بماند دوام نیاوردم و برگشتم خانه اما ... صبح که بچه ها و همکاران و دوستان یک ب یک آمدند، طوری از نگرانی هایشان از مریضی ام و احوال پرسی هایشان و تلفن زدنهایشان جا خوردم که .. که فهمیدم که در آن لحظه در بهترین جمع دنیا هستم.

دم همشون گرم.


 
 
آغاز سیاهی چسبناک شب
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
 

 

آغاز کتاب سیاهی چسبناک شب، نوشتۀ سید محمود حسینی زاد، همین امروز صبح ساعت 7:06، داخل واگن مترو . یک رمان کوتاه ایرانی . تازگیها بخودم عادت داده ام که همیشه یک کتاب و معمولا داستانهای کوتاه یا رمانهای کوتاه در کیفم داشته باشم . شبها آنقدر خسته ب خانه میرسم که دیگر رمقی برای خواندن نمی ماند و اگر هم بخوانم، معمولاً سراغ شعر میروم و یا کتب عرفانی، کمی هم فلسفه . این شیوۀ خوبی خواهد بود که از داستان و رمان دور نمانم.


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

 


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 

 

عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماع                     پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید


 
 
من میدانم ...
نویسنده : سرگشته - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

مگر نه اینست که میدانم؟

مگر نه اینست که ریخته ام و گسسته ام؟

رفته ام ...

مگر نه اینست که میشناسم؟

و مگر نه اینست که هیاهوی من،

غُلغُلۀ بادهای همواره ست؟

مرا از من بگیر،

من سوخته ام ...

و باد،

طعم خاکستر بی طعم مرا مزمزه میکند.

مرا از من بگیر،

تو جوشش منی،

تو

شعاع هبوط منی،

مرا از من بگیر،

من،

من میدانم ...

من سوخته ام.

و درین گرگ و میش حیرانی،

تنها پچپچۀ هووار درختان سپیدار ذهن منست،

که حجم اندوه مرا،

درهم میپیچد.


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 

 

از چه بگویم؟ جز از آنچه که هم اکنون در جان من جاریست؟


 
 
← صفحه بعد