TEMPORARY MOMENTS

 
بلیط یه سره
نویسنده : سرگشته - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
 

 

وقتی خواستم از ایستگاه مترو بیام بیرون، دیدم بارون میاد، شدید . همه واستاده بودن تا یه کمی بارون سبکتر بشه . چشمم که ب بارون افتاد یهو یه جوری گُر گرفتم که بی اختیار و بی چتر زدم بیرون و فاصلۀ کوتاه از در ایستگاه مترو تا ایستگاه تاکسی و با هرچه مکث رفتم . از سردی بارون درشت و تند خدا طوری نفس نفس زدم که برای چند ثانیۀ شاعرانه حتی واستادم زیر بارون، نمی تونستم خندۀ روی صورتم رو جمع کنم، انگار که یه چیزی ازم کم شد، نمی تونم توصیف کنم که توی اون چند ثانیه که با هزار و یک فکر بزرگ و کوچیک، خسته و دمق، زدم زیر بارون، چه حسی رو احساس کردم.

انگار که یکی از بیرون صدام کرد،

انگار که یه صورت آشنا دیدم،

انگار که واسه چند ثانیه پیدا شدم ...

 


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

 

امشب میگفت تو اگه یه لقمه هم داشته باشی، حاضری نصفش کنی . میگفت این روزا داری بیشتر از خودت کار میکنی، ولی دیگه کسی نمیتونه واست بزنه . میگفت روبروت آدمای جاهلی هستن که دارن سعیشون رو میکنن که خرابت کنن، ولی تو ب خط خودت باش و کار خودت رو بکن که نمیتونن هیچ کاری از پیش ببرن . میگفت تو همچنان با وجدان خودت جلو برو و صداقت خودت رو حفظ کن . میگفت بزودی همه چیز برملا میشه و کارا درست میشن . خودت رو حفظ کن و کاری ب کار هیچ کس نداشته باش . میگفت همه چیز روبراه میشه.

دلش روشن بود، هنوز هم هست، مال من هم ...


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
 

 

می جوشد و می چرخد و می خراشد .. این ... این ... این که نمیدانم نامش چیست ...!

می جوشد در درونم بسان گردبادی و جان مرا چون شولایی پاره ب زمین و زمان میکوبد، پاره میکند و ب کناری رهایم میکند.

می اندیشم ...

توان گفتنم نیست آنچه را که می اندیشم ...

از چه بگویم؟ از چه بگویم که من در برابرش هیچ نشناسم خویش را، از چه بگویم که هیچ نمیشناسمش ...

از چه بگویم که هیچ نمیشناسمش ...


 
 
سیاه سیاه سیاه 2
نویسنده : سرگشته - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
 

 

رنگ در چنتۀ مشت خویش می فشارم، سیاه

دست در آب حضور خویش میکنم، سیاه

روی ب دورترین نزدیک خویش میکنم،

سیاه سیاه سیاه ...


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

 

 

نوبهارا، جان مایی، جان ما را تازه کن                    باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن


 
 
 
نویسنده : سرگشته - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
 

 

آیا عشق موجد زیبایی ست یا زیبایی مولّد عشق؟


 
 
شعله
نویسنده : سرگشته - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
 

 

درین پس و پیش بی طرف،

اندوه اندود میکنم این حجم ناشناخته را !

از اندوه بیمار خویش،

قیر سیاهی خواهم ساخت بسان کیمیاگری ساحر

که تنها بازماندۀ جادوی خویش را حرام خویش میسازد

که محفوظ دارم شعلۀ نادیده ای را از شورش باد قلّاش،

تا او که چشم ب روشنی شعلۀ نادیده ام رسانده ست

خبر سوزشش را ب آخر راه رساند

تو گویی که امید رسیدنم نیست ...


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →